خوبید؟
منهم خوبم....خیلی وقت بود که اینجا نیامده بودم...دلم برای همتون تنگ شده بود...
مانی قول داده که از این به بعد زود به زود بیاد اینجا کارا و حرفامو بنویسه ...
الان مهد کودک میرم و خیلی خیلی بهم خوش میگذره..
زودی میام و خاطرات مهد کودکم و عکسای بزرگیامو میذارم.
پس فعلا میگم خدابس...
زود بل میگردم.
ببشيد.... از وقـتي كه ماني ميـره سركار، وقت نميتونه زياد بياد اينجا كاراي منو بمي ويسه...
توي عيد هم يه كمي كار داشتيم..خوب؛بايد مهموني ميلفتيم...مهمون داشتيم... تازه......عيدي ميدرفتم و بعدش هم همه عيدي هامو بردم بانكِ خودم گذاشتم...آخه ميدونيد بانكِ منه ...لاست ميگم! ازهـَختي من به دنيا آمدم ماني پولامو ميبره همين بانك بوسورگِ بوسورگ ميساله ...ميگه بايد پولامو جمع بتونم تا هـَختي بوسورگ شدم بتونم خونه بـِـخـَـلـَم...
آخه ...من نميخوام بوسورگ بشم....ميخوام اوچولو بمونم...
ولي، ماني ميگه اوچولو هم باشم ميتونم خونه وماشين بـِـخـَـلـَم...ولي بايد پولامو با عيدي هاي زيادمو جمع بتونم و بَ بَ نـَـخـَـلـَم....منم قول ِ قول دادم هـِ ذره بَ بَ بـِـخـَـلـَم....
استه شدم..؛اوصله هم ندالم... ميخوام فـِت بتونم ....
آجي سوري قول داده منو با سيتايش بـِبـَله گردش ِ خودمون...
دُفته ميليم بنه كوه...آخه دَليا داره...
اما الان طوفان شده...ميخوام فـِت تونم طوفان كي تموم ميشه...![]()
پس ؛خدابظ...عيد همتون مبا لـَك...
پارمیدا قطعاً فرشته ایی است از طرف خدا...
![]()

پارمیدا خیلی زود به حرف اومد طوریکه 7 ماهگی جمله "مانی بیا"رو واضح میگفت.
شبها همیشه بعد ازاینکه از قفل بودن در راهرو(راهرو به24 پله ی خیلی تیز باز میشد که به طبقه اول می رسید!) ،بسته بودن شیرهای اجاق گاز،خاموش بودن چراغها مطمئن می شدم، می خوابیدم ؛ اون شب زمستونی ،بعد از اینکه پارمیدا خوابید من هم که سر درد شدید داشتم ،زودتر از بابای پارمیدا خوابیدم...
نیمه شب با صدای پارمیدا که از توی هال می آمد و می گفت: "مانی بیا..." با وحشت بیدار شدم..فاصله بیدار شدنم تا نگاه کردن به تخت پارمیدا شاید سه ثانیه بیشتر طول نکشید...اما توی همین سه ثانیه قلبم از حرکت ایستاد وبا خود فکر کردم که در راهرو باز بوده و پارمیدا رفته روی پله ها...وقتی به تخت پارمیدا نگاه کردم ؛دیدم راحت خوابیده....
اول خیالم راحت شد اما بعد رو به بابای پارمیدا که اونهم با همون صدا بیدار شده بود...کردم وگفتم:" اما صداش از توی هال میامد.."،که اونهم تأیید کرد.. وبا ترس هر دو به هال رفتیم... بابای پارمیدا موقع خواب ،لباسش را شسته و روی بخاری با شعله زیاد انداخته بود تا خشک شود .... لباس آتش گرفته بود که اگرثانیه ای دیرتر پارمیدا ما رو بیدار میکرد...خانه در آتش میسوخت...
حالا متوجه شدید چرا میگم پارمیدا فرشته است...؟

من مهد نمیرم..مانی همه اینارو به من آد داده... 

اشنده....مگه نه...؟من رنگ کردن رو خیلی دوست دارم...همش به مانی میگم به من آد بده و همش هم حرف میزنم..خودم میدونم بعضی وقتها مانی دور سرش جوجو میچرخه ..خوب چکار کنم دوس دارم همه چی رو بدونم.. اشتباه که نمی کنم... 
اینم عکسام...ناناسی شدم؟

الان مدتیه، داله بامن کال میتونه تا رنگ زدن رو یاد بدیرم ...حالا براتون عکس رنگیامو میزارم تا بدینید و آل تونید...
زود زود بل میگلدم ....
این عکس دلیایه....اشنده....نه؟

"فرهنگ لغت پارمیدا ، به روز میشود...."
آسومبا : آسمان
آسومبه : آویزون
استه شدم : خسته شدم
اَسس : اذیـت
آشتا شدم : افتادم
آجی ثاریا : آجی ثریا
اشببا : اشتباه
اَهین : آدامس
آل میده : حال میده
اوشمسه : خوشمزه
اَصامبی : عصبانی
آب لسه : آب یخه
بادده : مائده (الان میگه مائـــــــــــِـــــــــــده )
باسسا فکرم بیاد... : صبر کنید فکر کنم... ![]()
بیسوتی : بیسکویت
بیلاق : میلاد
پامِراد : پارمیدا (البته به تازگی یاد گرفته میگه : پـــاررررمیــــــدا )
پا رنگه : پا برهنه
پیشتا : میترا
تلوبد ت مبارک : تولدت مبارک
دلم خود ت تنگ میشم : دلم برات تنگ میشه
دِباب یعنی دوشت : کباب یعنی گوشت
سام می وج : ساندویج
سیتایش : ستایش
سوسیدم : سوختم
شولاتا : شکلات
شوشی : شوخی
عمو مُشمَما : عمو مجتبی
فیفت : ریخت
مالانتی : ماکارانی
مُرد میشم : میمیرم
موفَحّد شدم : موفق شدم
میو میو : مینو
ممس : مگس
نَنَت : رحمت
نانایی : زن دایی
نَداشی : نقاشی
نوماشه : نوشابه
پارمیدا : البته دُفته باشم الان خیلی حَلفا رو دُلُست میگم ...مانی ،میخواد همّهء حَلفامو یادگاری ب می ویسه... 

خوبید؟
یه خورده ملیض بودم که بهتر شدم...اوهو اوهو...هنوس سلفه می کنم ...مامانی آب گلم بیار...
از موقعی که لفتیم پیش عمه سلما خوردم...آخه پسر عموم ملیض بود منم سلما خودم...![]()
خوب دیگه چه خبر پارمیدا خانم؟
خوب ...خدا رو شکر...
مامانی؟
جونم؟
چلا ستایش نمیاد پیش من؟
آخه هر روز که نمی تونه بیاد اینجا؟![]()
چلا؟
باباش نمیزاره...
خوب نمی دونم...
من سنگ بسنم به عمو مشمما...بهش بگم...![]()
خوب بگو...ولی اگه گفت نه ناراحت نشیها...![]()
الو...عمو مشمما...سلام...میسالی ستایش بیاد پیش من ؟ باشه عمو ...بابای...![]()
گفت تو بیا پیش ستایش...مامان بلیم خونه ستایش اینا...![]()
حرفهای مامانی:پارمیدا جونم دختر خوبی باش و همیشه مودب باش...
یه دخمل شیطون و خوشدل و نانازی...![]()
البته تعریف از خود نباشه...اینا رو همه میگن...من هم چوجولوم دیده...می شنفم...![]()
این روسا خیلی سرم شلوخه...کلاس اسکیت میرم...کلاس ژیمیناستیک میرم...البته نمیسارم مربیم به من دس بسنه...جیغم میره هوا...![]()
اسکیتم هم یه خورده خوف شده...تازه راه افتادم...
راستی نگفتم چند سالمه...
من ۳ سالم تموم شده رفتم تو ۴ سال...
عاشق پارک و تاب بازی هستم....
همش مامانم رو اسیر می کنم که بریم پارک بریم پارک...![]()
شبها هم که بابام باید منو ببره پارک بادی...
کلی آل میده....
واسه امروس بسته...
مانی من گرسنم شده یه چیسی بده بخولم...![]()